Shadi-e Shaerane :: erfan parizi

Poetic Happiness

Saturday, August 09, 2003

برادران و خواهران گرامي ، ما هم بالاخره صاحب خانه شديم .. همه باروبنديل مان را هم از اين طرف و آن طرف جمع کرده و به وبلاگ جديدمون برديم .. انگشت رنجه کرده و بر سر لينک زير بزنيد و تشريف بياوريد .. به قول خواجه : قدم نما و فرود آي که خانه ، خانه توست

ضمنا از همه دوستاني که به اين وبلاگ لينک داده اند تقاضا دارم ، لينک مربوطه را اصلاح نمايند.. اينهم آدرس جديد شادي شاعرانه در پي لحظه ها :

Tuesday, June 03, 2003

فعلا به دليل اشکال آرشيو بلاگر به اينجـــا نقل مکان کردم .. محيط خوبيست تا ببينيم اين يکي چقدر استقامت دارد.

http://eparizi.blogsky.com

Saturday, May 31, 2003

؟باباي عرفان مرد!

به ياد استاد محمود رعائي
کمتر شده است از مرگ کسي ناراحت شوم. پيش از آنکه بر مرگ کسي گريه کنم ترجيح مي دهم واقع بين باشم و بپذيرم همه آن فرايندهايي را که سبب بوجود آمدن ميلاد و مرگند. حتي آنزمان که چونان شاعري سرکش و حيران، تير خشم بر پيکر خداوندگار مرگ مي فرستادم به يقين رسيده بودم که چشمهايم بسياري موهبتهاي مرگ را نديده است که اينگونه سرخ و خشمگين رد تيرهايش را مي پايد و هوارکشان آفريدگار مرگ را به محاکمه فرا مي خواند.

مادرم قبل از آنکه خبر را بگويد ، مقدمه اي مي چيند تا دلداريم دهد. از آمادگي من که مطمئن مي شود مي گويد: يکي از معلم هاي دبيرستانت ، که مي دانم دوستش داشتي فوت شده . ذهنم را مرور مي کنم . دلم نمي آيد به ذهنم بگذرانم که اوست . به همين خاطر مي خواهم که نامش را بگويد و .. . راستش را بخواهيد هرچند ذهنم را آماده شنيدن هرگونه خبري کرده ام ، اما بازهم گاهي اوقات ، چشمهايم خيس مي شوند، گاه حتي مي سوزند و مرا در دنيايي از تناقض و احساس و دريغ رها مي کنند. ذهنم ناخودآگاه دوره اش مي کند : بهترين شاعر استان کرمان، معلم فيزيک چهار ساله دبيرستانت ، خوش تيپ و خوش پوش ترين شاعري که در عمرت ديده اي، شاعر زنده گي و عشق .. و.. باباي عرفان!

سال اول دبيرستان بود ومن گريزان از درسهاي خواندني ، عاشق رياضي و نامانوس با فيزيک. اولين باري که سر کلاس درس آمد با عينکي فتوکروميک بود. تيپي بسيار جذاب و صدايي که البته به فرکانس صداي معمول معلم هاي مکانيکي فيزيک نمي خورد. از همان زمان شروع کرديم به اينکه چرا در سر کلاس ، جايي که آفتاب نيست از عينک آفتابي استفاده مي کند. تنه اي به بغل دستيم زدم و با او شروع به زمزمه کردم. بغل دستيم نگاهي به من کرد و گفت : احتمالا براي جلوگيري از ورود گچهاي تخته سياه به چشمانش است و تجويز دکتر. مدتي گذشت تا فهميدم بغل دستي من اسمش عرفان است و فاميلش رعايي . پسر معلم فيزيک مان . بعدها عرفان يکي از بهترين دوستان من شد. پسري که حاصل ازدواج پدر و مادري معلم و سرشار از استعداد و هوش ذاتي در همه زمينه هاي ممکن بود. شايد تاثير شديد اين آشنايي و دوستي با اين پدر و پسر بود که من علاقه عجيبي به اسم عرفان و وادي زيبايش پيدا کردم. هرچند بعدها پيشنهاد اسم عرفان براي پسرم از طرف همسرم عنوان شد، اما بي گمان برق نگاه من در برابر اين پيشنهاد، بيشترين تاثير را بر حک شدن اسم شناسنامه اي پسرم گذاشت.

در طول دوران دبيرستان و حتي دانشگاه کمتر معلمي توانسته است اينگونه در حافظه و دل من جا باز کند. (به جز محمد تقي روحاني رانکوهي ، استاد پايگاه داده ها که البته بازهم به او نمي رسد). تلفيق فيزيک و شعر، با ظرافت و ظنز، درچلاندن ذهن بازيگوش من و باقي دوستانم ، بيشترين تاثير را داشته است. يک روحيه شيطاني و حساس در ما بود که همه معلمها را عاصي مي کرد. اگر چيزي مي گفتند که با عقل ما جور در نمي آمد و يا با عشقمان ، تا چند جلسه روند عادي درسها عوض مي شد . سر کلاس درس او اما وضع فرق مي کرد . در اوج احساس راحتي ، با جديت تمام و علاقه فراوان، راغب به دنبال کردن درسهايش بودي . حتي وقتي که از من و باقي دوستان مي خواست که يک شعر و يا تکه اي ادبي درباره هر چيز و بالاخص نقد خويشتن، در پايان زمان کلاس درس بخوانيم بازهم در اوج شرارت و شيطنت مجبور به رعايت بودي . رعايت حريم دوستي و مهري که معلمي واقعي ساخته بود ، بي هيچ رفتار قلدرمآبانه و سخت انگارانه اي .

سال چهارم دبيرستان بود. من به علت شيوايي در گفتار شايد! مجري مراسمهاي مختلف ادبي و فرهنگي بودم . تنها مشوق و البته تنها بازدارنده من هم ايشان بود. گاه از وسط جمعيت صداي احسنتش قوت قلب بود و گاه عدم اجازه به من براي خروج از سر کلاس درس ، تکان دهنده و به راه آور! . اولين باري که سال چهارم ازم امتحان گرفت يک نمره 2 برايم ثبت کرد و گله از هرزه گردي چشمهايم و آخرين باري که نمره ام داد ، بيست بود و وجدي که در چشمانش جمع شده بود. شايد اگر مثل همو در دانشگاه هم ميديدم ، بي خيال درس و دانشگاه نمي شدم و به بالاتر از ليسانس معادل فکر مي کردم . دانشگاهي که به مدد اين معلمان با رتبه زير دويست قبول شده بودم و به خاطر آنهمه وضعيت نابهنجار، بي خيالش شده بودم.

همين هفته پيش به يادش افتاده بودم . در اين سالها به غير از يک ديدار کوتاه در يک انجمن شعر در شهرمان، نديده بودمش. متولد 1324 بود اما با اينکه سکته هم کرده بود ، جوانتر و شادابتر از همه ما بود . چرا که در درون پر بود و سرشار و دلش در تپش عشق و زندگي و ايمان، جلا گرفته بود. قلبي براي دوست داشتن داشت و قلبي براي دوست داشته شدن. و مرگي درخور :: وقتي که در مجمع شاعران در حال خواندن غزلي نو بود و در همان حال از حال رفته بود و تمام . نه تمام نه .. او و هرکس که عاشق باشد و زنده گي را فقط از پشت يک مشت نفرت و عقده نبيند هيچگاه نخواهند مرد. يادشان و حتي حضورشان هميشگي است، در دل و جان دوستدارنشان.... هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق.

Friday, May 30, 2003

:::: اين اعجوبه اي که به اسم حسين درخشان يک وبلاگ نامشروع (حرامزاده) درست کرده و مطلب مي نويسد ، بدجوري به من هم گير داده . به اسم من تو بلاگ هودر، يا جاهاي ديگه و حتي وبلاگ خودم نظر مي ده . به هرحال اينجوريه ديگه . فعلا بدجوري به طرف ما علم شده . البته اينکه بيشتر از همه پاپيچ من شده هم خودش نکته اي داره حتما. البته من فکر نکنم از آشنايان من باشه . به غير از اون پيغام غيربهداشتي و کثيفي که تو يکي از وبلاگهاي دوستان من گذاشت باقي پيغامهايي که از طرف من ميذاره خيلي معقول و جالب مي زنه . به هر حال اين هم يه طريقه وبلاگ نويسيه ديگه . اما اگه شما از طرف من پيغامي ديديد که اعضابتون رو بهم ريخت اولش يه ايميل به من بزنيد شايد واقعا خودم نوشته باشمش .
جالبي اين پسره بيکار ( به قول خودش) به اينه که دقيقا طريقه نوشتن من رو رعايت ميکنه ..


:::: راستش من يه مدتي خيلي گرفتارم . از يه طرف عرفان حسابي مهر پدريش گل کرده و دم به دم مياد رو کله من سوار ميشه و يا بلندم ميکنه ميبره بازي . از طرف ديگه هم من به طرز وحشتناکي کار دارم ، تا آخر خرداد هم بايد بريم خونه جديد . همچنين اين شرکتي هم که ازش سرويس اينترنت مي گيرم بدجور مسخره شده . براي برقراري تماس حدود 20 دقيقه ريپ ميزنه بعدش هم به شدت سرعتش اومده پائين . به هر حال اگه من فعلا کم کارم ببخشيد. متاسفانه هنوز بلاگر ريپ ميزنه ، هرچند اگه درست هم بشه، من ديگه از ماه بعد ميرم سراغ موبايل تايپ و دات کام شدن. فعلا اگر مطلب مهمي به ذهنم رسيد مينويسم تا بعد که ببينيم چي ميشه و يا به قول عسکراولادي خير الامور في ما وقع
!


::: مثل اينکه رهبر به نماينده هاي امضا کننده نامه گفته بريد تو اين يک ساله اي که مونده به گروني برسيد. البته فعلا هيچ چيز گرانتر از عشق و معرفت و آزادي تو اين چاهک دنيا نيست . چه بهتر که نماينده ها به فکر ارزان کردن و رواج راستگويي و صداقت و معرفت باشند . به هرحال اينروزها بايد تصميم خودشون رو بگيرند . خيلي مهمه که چه تصميمي گرفته بشه . به گمان من هر کس صداقت نداشته باشه حتما رسوا ميشه . حالا چه سنگ اصلاحات رو به سينه بزنه چه چماق دين رو تو دستاش گرفته باشه . يادمون باشه رسوا شدنها دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره.

:::: عباس اميني ممکنه يکي از همين وبلاگ نويساي خودمون باشه. کارش در نوع خودش جالب و تکان دهنده بود . شاعري که چشمها و لبهايش را دوخته تا به ايران بر نگردد . وقتي حاکمان يک مملکتي همه جوانها را چشم و گوش و دهن بسته ميخوان ، يعني چيزي شبيه به همين . فقط اميدوارم خودشو بيشتر از اين آزار نده . کاشکي ميشد اين عکس رو تو جاهاي بيشتري پخش کرد . نماد خيلي جالبي از وضعيت جوانان ماست. همه جواناني که حيرانند، بي عشق و بي اميد.

Thursday, May 29, 2003

اينقدر اين بلاگر اذيت کرد که ناچار به سبکتر کردن قالب وبلاگم شدم .. ميدونم بي ريخت تر شده اما فعلا بيشتر از اين وقت ندارم .. لينکهاي دوستان رو هم بردم تو يک صفحه جديد .. تا بعد


Link

Tuesday, May 27, 2003

:::: خيلي براي بلاگر نگرانم .. آرشيوه که هنوز خرابه .. اومدم قالب رو سبکتر کنم ديدم که اصلا تمپليت قبلي رو باز نميکنه .. وهر چي هم که ذخيره کني و پابليش کني، بازم تاثيري نداره .. به هر روي براي سلامتي بلاگر، اين بيمار رو به موت اسفند دود کنيد و دعا کنيد .. خداش شفاش بده ديگه..

:::: تيپ من طوريه که هرکس تو خيابون و محل کار و باقي جاها منو مي بينه ميگه يک مرد چهل و پنج ساله اي هستي که جوان مانده .. اکثرا همينو بهم ميگن ماشالله خوب جوان موندي پيرمرد .. اين احتمالا به خاطر وزن 100 تائي و قد 195 تائي منه .. ولي امروز در آستانه تکميل 29 ساله گي اولين تار موي سپيد که البته نشان فرزانه گيست بر کله ام روئيد .. انگار که بايد سخنگويي نسل جوان رو بيخيال شم برم تو محفل جوان دلها .. به هر روي الان هم اگه پير نشده باشيم، 30 سال ديگه که ميشيم .. اين شتريه که در همه مي خوابه.

::: اگه اين آرشيوه همينجور خراب باشه ، مجبورم بنويسم و براي سايتهاي ديگه ارسال کنم . از گيره به اين علت خوشم مي آد که آدم در نوشتن و ويرايش آزاده و ديگران هم در نظر دادن .. اما نشريه ها هر متني رو منتشر نمي کنند و قطعا اعمال سليقه هم ميکنند ... اما به امتحانش مي ارزه .. روزنت هاي بسيار خوبي مثل گويا و ايران امروز و همچنين هفته نامه هاي جديد و پويايي مانند سياه و سپيد و سقف و .. فقط حيف که اينجا انگ قلم به دست مزدور به آدم نمي چسبه .. !

Monday, May 26, 2003

سرتان سبزتر... اجرتان مشکور!
اصلاح طلبي، دموکراسي و آزادي خواهي درايران، اينروزها در راهي قدم بر مي دارد که پس از چندي مي تواند دوستان و دشمنان واقعي خويش را به درستي بشناسد. نامه اصلاح طلبان و طرفداران واقعي مردمسالاري هر چند که دير و پس از سوختن فرصتهاي بيشمار فرستاده شده است اما درصورت پيگيري و عدم مصالحه به خاطر گرفتن حداقل امتيازها و يا بي توجهي به توصيه هاي کدخدامنشي روحانيون مبارز، مي تواند سند و گامي نو در روند حرکت اصلاح طلبي باشد. به نظر مي رسد اين نامه، آخرين تلنگر دوستانه اي باشد که از طرف منجيان و پاک کنندگان چهره خشن حاکميت در طول چندسال اخير، به گوش مسوولين حکومتي حواله مي شود. اينکه اصلاح طلبان واقعي، عزم خود را بر احقاق حق پايمال شده مردم جزم کرده و زبان آنها شده اند، نشانه زنده بودن جنبش اصلاحات و مايه اميد و نشاط در روح نسل جوان و پديدآورندگان واقعي دوم خرداد است. به قول دوستانتان : اجرتان مشکور و سعي تان مقبول! .. سرتان سبزتر و زبانتان سرخ تر باد..

جداشدن سره از ناسره
آنچه که از موضع گيري هاي طيف هاي مختلف حکومتي در همين چند روزه مشخص شده است مي تواند به طور قاطع ، حاميان راستگوي حقوق واقعي مردم را متمايز نمايد. همانطور که در اسامي امضا کنندگان مشخص است کمتر کسي از گروه جامعه روحانيون و کارگزاران سازندگي اين نامه را امضا کرده است. اين مساله ضمن روشن تر کردن ساختار سياسي و طيف بندي هاي متداول، باعث آگاه تر شدن مردم و آشتي مجدد آنها با چهره هاي راستين اصلاحات خواهد بود. هر چند در متن نامه، وضعيت موجود مشفقانه و از ديد چند دوستدار حکومت مطرح شده و راه حل ارايه گرديده است اما نبايد از شجاعت و خرق عادت اين گروه چشم پوشي نمود. اين نامه اگر به يک رفراندم واقعي و راه گشا منجر شد که عين خواسته مطرح کننده گان است والا بايستي اين مجموعه به همان شجاعت و صرافتي که متن را نوشته و منتشرکرده اند، يک يک از سمت خود استعفا داده ، دوستان واقعي خود را نيز از مجموعه دولت و ساير ارگانها به دنبال خويش کشانده و به حاشيه حکومت بازگردند.وضعيتي که همينک عملا در آن قرار دارند.

به غير از استعفا، ديگر چه مي توان کرد؟
اگر اصلاح طلبان واقعا احساس مي کنند که داراي يک قدرت ستادي و عملياتي نسبتا هماهنگ هستند مي توان به جاي استعفا از يک راه کار ديگر، درصورت ادامه يافتن روشهاي کنوني اقتدارگرايان استفاده نمود. همانطور که از شواهد بر مي آيد اقتدارگرايان عزم خود را جزم کرده و علنا تهديد کرده اند که اگر از سمت خود استعفا دهيد ، از همه حقوق فردي و اجتماعي خود محروم شده و بايستي باقي عمر خود را در زندان و تحت شرايط سخت طي کنيد . اگر اين مساله قرار باشد اتفاق بيفتد و همچنين اين نامه هم ره به جايي نبرد مي توان از يک راه کار ديگر هم استفاده کرد.و آن اينست:
مجموعه اصلاح طلبان با قاطعيت تمام، طرح رفراندم در مبناي نظام را در مجلس شوراي اسلامي تصويب کرده و آنرا بدون ارايه به شوراي نگهبان و يا رهبري ، در اختيار وزارت کشور براي اجرا بگذارند . قطعا توجه دادن دنيا و حتي مسوولين واقعي تصميم گير حکومتي، به عملکرد جناح مقابل در بي اعتبار خواندن نظارت مجلس بر صدا و سيما و يا تذکرهاي قانون اساسي رئيس جمهور و بسياري اقدامات فراقانوني نهادهاي اقتداگرايان در مواجهه با اقدامات قانوني مجموعه اصلاح طلبان حکومتي، انجام اين امر را توجيه پذير و سهل الهضم مي نمايد. (مثلا آقاي لاريجاني صدا وسيما با طرح دلايل مختلف ، مجراي نظارتي مجلس شوراي اسلامي را نپذيرفته و گزارش مجلس را کشکي خوانده و کماکان به راه خويش مي رود . و يا قوه قضائيه با تمام امکانات به جنگ با قانون و حقوق بشر رفته و کماکان بر اسب مراد مي تازد).

حتي اگر اين اقدام با واکنش سريع نهادهاي وابسته به اقتدارگرايان منجمله سپاه و قوه قضائيه و پشتيباني صداوسيما همراه شود که حتما مي شود! نتيجه اش چيزي جز زندان نخواهد بود. با اينکار هم کارايي و عزم راسخ خود را به مردم ايران نشان خواهيد داد و هم اينکه دنيا به علت واقعي زنداني شدن شما آگاه تر شده ودست کم اينکه مباني يک اپوزسيون قدرتمند و کارآمد را پي خواهيد زد.
درصورتي که هيچ کدام از اقدامات را انجام ندهيد، بترسيد و يا مصلحت سنجي کنيد، مطمئن باشيد پس از گذشت چندي از سپري شدن همين دوره حکومت تشريفاتي و مصونيت موقتي، باز هم به درگاه زندان نائل خواهيد شد. پس به بارگاه رندان در آئيد ، تا در دل تاريخ هرگز نميريد..